اگه دستاشو نگیرم چی؟ اون وقت حتما میره...پشته سرشم نگاه نمیکنه...کجا می ره ،اگه بره؟ اصلا جائیم داره...گفته بود تا هر وقت بخوام می مونه...نه ،نمیره...حتی اگه دستاشم نگیرم نمیره...
تکون نمی خوره...
نکنه مرده؟
بلند داد می زنم : درست میشه ،به خدا درست میشه...
نفسش رو جوری از دماقش بیرون میده،انگاری می خواد کل زندگیش رو فین کنه،بدون اینکه حتی نگام کنه، آروم می گه: چی درست میشه؟
خودم رو می زنم به موش مردگی و میگم:همه چی.. به من نگاه کن...همه چی...اگه نشد برو، هرجا که خواستی...
دوتا دستاش رو می زاره رو صورتش،می گه:برم!!!
-از بین انگشتاش که هیچ وقت دوسشون نداشته نگام میکنه ،چونش رو میگیرم،آروم هل می دم سمته پنجره، تو نور بی حالی که رو صورتش افتاده نگاش می کنم ،رنگا رو پوستش حل شدن و به گودیهای صورتش که رسیدن ته نشین شدن،.....چونش رو از تو دستام می کشه بیرون،سیاهیه چشاش می لرزه،
می پرسه:برم؟؟؟
:می تونی؟
:می تونم؟
:نرو.....گفتم که، درست میشه....
:خودت خندت نمی گیره؟
:اصلا.
-اگه دستاش رو بگیرم می مونه...
تو چشام زل می زنه لبای کوچیکش رو لای دندوناش فشار میده و میگه:نمی مونم،دیگه نمی مونم.
بلند می خندم ،پوستم از عرق خیس می شه،شونه ها و زانوهام می لرزن، می خوام دستاش رو بگیرم،اما دستام شدن دوتا جسم منجمد که انگار سالهاست تکون نخوردن،انگار سالهاست دستی رو نگرفتن، سالهاست گرفته نشدن...